تبليغاتX
::. اسپانتا مانیا .::

اسپانتا مانیا

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385

 

: پیوندها

 

پرنده ای بنام آذرباد
لیلی پروانه شمع خدا
اقیانوس آرام
تنها امیدم لبخند غنچه ها
رهگذر خیال
سهم شب
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
دل نوشته های عرفان نظرآهاری

 

ادامه قصه قبل . . . .

 

گفتند : دلت پرنیان بهشتی است .

 

خدا عشق را در آن پیچیده است .

 

پرنیان دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود .

 

چنین کردم ، بوی نفرت عالم را گرفت .

 

و تازه دانستم بی آنکه با خبر باشم ،

 

شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است .

 

 

*    *    *    *    *

 

به اینجا که می رسم ، نا امید می شوم ،

 

آنقدر که می خواهم همه ی سرازیری جهنم را یکریز بدوم .

 

اما فرشته ای دستم را می گیرد و می گوید :

 

هنوز فرصت هست ، به آسمان نگاه کن .

 

خدا چلچراغی از آسمان آویخته است که هر چراغش دلی است .

 

دلت را روشن کن ، تا چلچراغ خدا را بیفروزی .

 

فرشته شمعی به من می دهد و می رود .

 

 

*   *   *   *   *

 

راستی امشب به آسمان نگاه کن ، ببین چقدر دل در چلچراغ خدا روشن است .

 

| +| نوشته شده در  شنبه 23 دی1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 
دل نوشته های عرفان نظرآهاری

گفتند : چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن .

شب چهلمین ، خضر (ع)خواهد آمد .

چهل سال خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر (ع) نیامد .

زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم .

* * * * *

گفتند : چله نشینی کن . چهل شب خودت باش و خدا و خلوت .

شب چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت .

و من چهل سال از چله بزرگ زمستان تا چله کوچک تابستان را به چله نشستم ،

اما هرگز بلندی را بوی نبردم .

زیرا از یاد برده بودم که خودم را به چهلستون دنیا زنجیر کرده ام .

 

* * * * *

ادامه دارد

| +| نوشته شده در  سه شنبه 12 دی1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 
زندونی پیر

عمریه تو هر نگاهم غم و تاریکی نشسته               

                                      تو فضای سینه من گل صد برگ شکسته

دل بریدم از رهایی ، من یه زندونی پیرم                 

                                       حرف کهنه صداقت ، پر زخم نارفیقم

غربت سرد و غریبی با من از یه راه دوره                   

                                       توی ویرونه قلبم ضجّه یه بوف کوره

مُردم از اشک ندامت ، کو یه دست مهربونی            

                                       تو هم از عاطفه ای دوست ، نداری هیچ نشونی

اگه سرد و بی نصیبم ، اگه دلتنگ رفاقت           

                                      چه کنم که خاک قلبم به یه بوسه کرده عادت

| +| نوشته شده در  جمعه 1 دی1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 
دل کاغذى

دلم یک ورق پاره ی نازک است

 

دلم را مچاله نکن

 

نگو این که یک کاغذ باطله است

 

به سطل زباله حواله نکن

 

دلم دفتری کاهی است

 

ورق های آنرا نکَن زود زود

 

بیا بعضی از صفحه ها را بخوان

 

از اول ببین ، حرف حرفِ تو بود

 

اگر باز از دست من دلخوری

 

بیا این « ببخشید » هم مال تو

 

نرو صبر کن ، یک کمی صبر کن

 

بیا اصلاً این دل

 

دلم مال تو

 

 

از سراینده عشق « عرفان نظرآهاری »

 

 

| +| نوشته شده در  شنبه 11 آذر1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 
بعد از رفتنت

و بعد از رفتنت :

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم ؛

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید ، با حسرت جدا کردم .

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خوررشید وا کردم .

نمی دامن چرا ؟ شاید خطا کردم .

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؟

تا کی ؟

برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت ! من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای تو دعا کردم

و بعد از رفتنت . . .

دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توأم . . . . برگرد !

| +| نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 
پاورقی

آئینه را شکستم ٬ او مرا خرد کرد .

...........

حباب اگر نفس بکشد ٬ می میرد .

.................

گامهایم صدای پایت را تنها نمی گذارند .

.......................

وقتی که نیستی لبخندهایم اشک می ریزند .

.............................

قلبم برای شنیدن ضربان قلبت سکوت می کند .

......................................

ماهی منزوی در دریا هم تنگش را ترک نمی کند .

..............................................

آدم ساده لوح روی برف در پی ردپای زمستان می گردد .

......................................................

در محاصره غم ها کلاهم را به احترام لبخندت بلند می کنم .

...................................................................

برای اینکه صدای شکستن دلم شنیده نشود ٬ با صدای بلند می خندم .

| +| نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved