تبليغاتX
::. اسپانتا مانیا .::

اسپانتا مانیا

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385

 

: پیوندها

 

پرنده ای بنام آذرباد
لیلی پروانه شمع خدا
اقیانوس آرام
تنها امیدم لبخند غنچه ها
رهگذر خیال
سهم شب
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 

: لینک باکس

 

 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا به همراه 400 کد جاوا

 
 
بعد از رفتنت

و بعد از رفتنت :

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی ، تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم ؛

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روئید ، با حسرت جدا کردم .

و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنّای دلم گفتی :

دلم حیران و سرگردان چشمانی است رؤیایی

و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم .

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خوررشید وا کردم .

نمی دامن چرا ؟ شاید خطا کردم .

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمی دانم کجا ؟

تا کی ؟

برای چه ؟

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود

و بعد از رفتن تو انگار کسی حس کرد تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت ! من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟

شاید به رسم عادت پروانگی مان باز برای تو دعا کردم

و بعد از رفتنت . . .

دریا چه بغضی کرد

کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته چشمان زیبای توأم . . . . برگرد !

| +| نوشته شده در  سه شنبه 30 آبان1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 
پاورقی

آئینه را شکستم ٬ او مرا خرد کرد .

...........

حباب اگر نفس بکشد ٬ می میرد .

.................

گامهایم صدای پایت را تنها نمی گذارند .

.......................

وقتی که نیستی لبخندهایم اشک می ریزند .

.............................

قلبم برای شنیدن ضربان قلبت سکوت می کند .

......................................

ماهی منزوی در دریا هم تنگش را ترک نمی کند .

..............................................

آدم ساده لوح روی برف در پی ردپای زمستان می گردد .

......................................................

در محاصره غم ها کلاهم را به احترام لبخندت بلند می کنم .

...................................................................

برای اینکه صدای شکستن دلم شنیده نشود ٬ با صدای بلند می خندم .

| +| نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 
دو پرنده یک پرواز

ای معصومترین طلوع زمانه !

پاکیت را می پرستم !

آن زمان که با نگاهت افق را به میهمانی غم بردی

تا ضیافت تنهایی ات را نظاره گر باشد

و گوشش با نوای غریبانه امواج نقره گون دریا نوازش یابد

و دامن پر سخاوت نسیم بر روی انعکاس انوارش به رقص درآید ،

 من با قطرات بلورین چشمانم غم بی انتهایت را میزبان قدوم ناصبورشان می کردم .

آن روز که دلت پر بود از درد زمانه ،

 من آرام و بی صدا در کنج قلبت نشستم

 و برای شکوفه های سرخ دلت که بی گناه به دست تازیانه های سرنوشت

رو به تباهی می رفتند ، می گریستم .

 قصر پر شکوه وجودت با دنیایی از غم هنوز هم اسوه بی چون و چرای محبت بود .

ای بی ادعا ترین ترانه عشق !

روزی که در زیر باران جدایی اشک غم می ریختی

 و قطرات حسرت بر روی گونه هایت رقص مرگ می کردند ،

وجود پاکت را در زیر چتر محبت جای دادم

تا این نو گل خسته از تازیانه های پر غرور آسمان در امان بماند .

می خواستم راه نگاهت را ببندم تا شاهد بی وفاترین لحظه های زندگیت نباشی .

اما وقتی آن وجود خسته را دیدم ، دستانم ناتوان از یاری تو شد .

 آنگاه در پیشگاه قطرات اشکت به زانو افتادم و خاک را تنها پناه بی ادعا یافتم .

| +| نوشته شده در  یکشنبه 7 آبان1385 توسط مانیانا  |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  Mahdi-K
All Rights Reserved